کیست که باز گشایدم
کیست که ببیند ذره ای حتی
خنده های این درنده هم بالینم را که
تنگ گرفته است مرا
در شب های هم آغوشی ام با درد
این سرفه های خشک که میخشکاند آخر تمام هستی ام را
یادگار آخرین برفی است که با هم رویش دویدیم
می آیی باز هم زمستان را قدم بزنیم؟!
آی نازکتر از خیال که میروی از دست...
گاهی نگاه کن که چگونه است این مست...
صفر را بستند
که ما به بیرون زنگ نزنیم !
از شما چه پنهان ....
ما از درون زنگ زدیم !
از : اکبر اکسیر
بیا و برسان مرا به تک آرزوی خوشٍ روزگارم
دست بردار از دل دل کردن
می ترسم دنیا تمام شود و تو هنوز به یاد بچگی ات پیر شوی
می ترسم تو مرا هم با خود به نا کجا آباد تنگِ تاریخیٍ ذهنت ببری
بیا و زندگی را لحظه لحظه ببین
بیا و نردبان من باش
مگر چه میشود؟!!
قول می دهم بالا که رفتم دستت را بگیرم که تو هم بیایی٬
من شوق بالا رفتن دارم
بیا و یک ذره آدم باش...
در لای انحنای لبانِ به هم پیوسته ما محصور مانده بود
من فهمیدم که تازه تر از هموارِگی می توان بویید دو خطِ صورتیِ صورتت را
که میتوان آنقدر خواست که حتی به ریسمان بیچاره فرصت رهایی از زندانِ لبها را نداد
و آنقدر در تمنایِ خواهشی عمیق ناله کرد که مزه کرد قطره شورِ عرقِ پیشانی را...
سنگ ، کاغذ ، قیچی
سنگ، سنگینی شکست غرور مردی درغربت
کاغذ، سفیدی بی مانند خطوط درنیامدهاز آب
قیچی، پایانی بر مسیر تنیده در نیستی زندگیت
زانو زده زیستن است.... (البر کامو)
و روزی که از دنیا می روم دیگران برایم می گریند
گریه از چه روی؟
عشق یا نفرت. . .
کاش لحظات بنده من بودند
ساعات رابه رقص وا میداشتم، بدون اندوه از گذشته و بی هیچ ترسی از آینده،
از قید زمان آزاد میشدم، تماما در حال
دیگر حسرت را معنی نمیکردم و انتظار و مرگ هر دو سخنانی بیهوده بودند،
بی شک شب وروز را همگون میساختم
و بهشت در چشمانم رنگ میباخت
چون آن زمان خدا بودم.....