تبليغاتX
آخرین سکوت
تنگ گرفته است مرا شب های هم آغوشی ام با درد

کیست که باز گشایدم

کیست که ببیند ذره ای حتی 

خنده های این درنده هم بالینم را که

تنگ گرفته است مرا

در شب های هم آغوشی ام با درد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:56 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

 

این سرفه های خشک که میخشکاند آخر تمام هستی ام را

یادگار آخرین برفی است که با هم رویش دویدیم

می آیی باز هم زمستان را قدم بزنیم؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 10:58 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

 

آی نازکتر از خیال که میروی از دست...

گاهی نگاه کن که چگونه است این مست...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:48 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم !

از شما چه پنهان ....

ما از درون زنگ زدیم !

 

از : اکبر اکسیر


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:0 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

بیا و نردبان من باش

بیا و برسان مرا به تک آرزوی خوشٍ روزگارم

دست بردار از دل دل کردن

می ترسم دنیا تمام شود و تو هنوز به یاد بچگی ات پیر شوی

می ترسم تو مرا هم با خود به نا کجا آباد تنگِ تاریخیٍ ذهنت ببری

بیا و زندگی را لحظه لحظه ببین

بیا و نردبان من باش

مگر چه میشود؟!!

قول می دهم بالا که رفتم دستت را بگیرم که تو هم بیایی٬

من شوق بالا رفتن دارم

بیا و یک ذره آدم باش...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:54 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

آن زمان که سپید ریسمانِ پیامبرِ صدایِ عشق

در لای انحنای لبانِ به هم پیوسته ما محصور مانده بود

من فهمیدم که تازه تر از هموارِگی می توان بویید دو خطِ صورتیِ صورتت را

که میتوان آنقدر خواست که حتی به ریسمان بیچاره فرصت رهایی از زندانِ لبها را نداد

و آنقدر در تمنایِ خواهشی عمیق ناله کرد که مزه کرد قطره شورِ عرقِ پیشانی را...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:9 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

 

      سنگ ،  کاغذ ، قیچی

سنگ، سنگینی شکست غرور مردی درغربت

  کاغذ، سفیدی بی مانند خطوط درنیامدهاز آب

      قیچی، پایانی بر مسیر تنیده در نیستی زندگیت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:13 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

ایستاده مردن بهتر از

زانو زده زیستن است....          (البر کامو)

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:57 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

روزی که به دنیا آمدم برای دیگران گریستم

  و روزی که از دنیا می روم دیگران برایم می گریند

   گریه از چه روی؟

     عشق یا نفرت. . .

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:38 توسط علیرضا عطائی(عطا) |

کاش لحظات بنده من بودند

ساعات رابه رقص وا میداشتم،  بدون اندوه از گذشته و بی هیچ ترسی از آینده،

از قید زمان آزاد میشدم،  تماما در حال

دیگر حسرت را معنی نمیکردم و انتظار و مرگ هر دو سخنانی بیهوده بودند،

بی شک شب وروز را همگون میساختم

و بهشت در چشمانم رنگ میباخت

              چون آن زمان خدا بودم.....

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:19 توسط علیرضا عطائی(عطا) |